المحقق السبزواري
330
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
گفت : « تو بندهاى ؟ » ابراهيم گفت : « نعم . » گفت : « معموره كجاست ؟ » ابراهيم اشاره به قبرستان كرد . سپاهى خشمگين شد و سر او را بشكست و او را به جانب شهر آورد . اصحاب استقبال او كردند و گفتند : « اين چه حال است ؟ » آن سپاهى صورت ماجرا نقل نمود . به او گفتند : « اين ابراهيم بن ادهم است . » آن مرد از اسب فرود آمد و دست و پاى او را مىبوسيد و عذرخواهى مىنمود . شخصى به ابراهيم گفت : « چرا گفتى من بندهام ؟ » ابراهيم گفت : « او از من نپرسيد كه بندهء كيستى ؟ بلكه گفت تو بندهاى ؟ من گفتم نعم . جهت آنكه من بندهء خدايم و چون سر مرا زد ، جهت او از خداى عز و جلّ بهشت طلبيدم . » شخصى گفت : « او بر تو ظلم كرد . تو چرا از جهت او بهشت طلب نمودى ؟ » گفت : « دانستم كه من بر اين آزار مأجور مىشوم . دوست نداشتم كه نصيب من از او خير باشد ، و نصيب او از من شرّ باشد . » حكايت [ 84 آ ] شخصى عزيزى را به دعوتى طلبيد و قصدش آزمايش او بود . چون به در خانه رسيد ، گفت : « ترك آن اراده كردم . » آن شخص برگشت . نوبت دوم و سوم نيز با او اين معامله كرد و در آن عزيز تغييرى به هم نرسيد . گفت : « قصد من آن بود كه آزمايش كنم كه حسنخلق تو در چه درجه است . » آن عزيز گفت : « آنچه من كردم از سگ مؤدّب نيز مىآيد . اگر طلبش مىكنند ، مىآيد و اگر زجرش مىكنند ، مىرود . » از عزيزى نقل مىكنند كه در راهى مىگذشت . خاكستر بر سر او ريختند . از مركب خود به زير آمد و جامهء خود را پاك كرد و هيچ نگفت . به او گفتند : « چرا ايشان را زجر نكردى ؟ » گفت : « كسى كه مستحقّ آتش باشد ، هرگاه به او مصالحه به خاكستر كنند ، او را غضب نمىرسد . » شخصى به احنف بن قيس گفت كه ، خلق از كه آموختى ؟ گفت : « از قيس بن عاصم . » شخصى گفت : « خلق او در چه مرتبه بود ؟ » گفت : « روزى در خانهء خود نشسته بود كه خادمهء او سيخى آورد كه بر آن كباب بود . از دست او افتاد بر سر پسرى از او ، و آن پسر از حدّت آن بمرد . آن خادمه را دهشت شد . قيس گفت : تو را ترسى نباشد . تو را آزاد كردم